خط تیره

سلام امروز 10/7/90

من تازه از مدرسه برگشتم و برای همه ی بچه های کنکوری ارزوی سلامتی دارم  میخوام یه روحیه  و یه الگو رو به همه ی

بچه هایی که درس میخونن چه توی دانشگاه چه توی مدرسه یا اموزشگاه های مختلف اگه حوصله اش رو

دارین بخونید  که البته اگه نخونید از دستش میدید

صبح تا شب تمرین غواصی داشتیم . دویدن توی گل و لای ، شیرجه زدن شنا در آب سرد ، رفته بودیم جبهه یعنی !

شبها هم درس می خواندیم دانشجو ها درس دانشگاه و ما هم جزوه كنكور ، یك كتری چای درست می كردیم و می نشستیم به درس خواندن .

نتیجه كنكور احمد وقتی آمد كه شهید شده بود .

رتبه دوم پزشكی .

-------

به نامه هایی كه برایش می آمد حسودی میكردیم . همه مان ، حسودی شاید نه ، غبطه . از بس طولانی بودند . شهید كه شد وسایلش را كه جمع میكردیم تازه فهمیدیم جواب مسئله های ریاضی را برایش می فرستادند

-------

هیچ چیز جلو دارش نبود . حتی جنگ و سر و صدای انفجار یا بازیها و شلوغ كاریهای بچه ها ! قایق را می انداخت توی آب ، می رفت وسط آب ، آنجا می نشست كتاب می خواند ، چه كتاب خواندنی .

-------

اندازه پسر خودم بود سیزده چهارده ساله ، وسط عملیات یك دفعه نشست . گفتم " حالا چه وقت استراحت هست بچه " گفت " بند پوتینم شل شده می بندم راه می افتم " نشست ولی بلند نشد . هر دو پایش تیر خورده بود برای روحیه ما چیزی نگفته بود 

هر كدام یك گوشه سنگر نشسته بودند ، كاغذ به دست ،‌یكی خاطره می نوشت یك وصیت نامه ، او ولی معادله های مثلثاتی كتابش را حل می كرد .

--------

مراد كه از مرخصی برگشت دمغ بود . كلی سین جیمش كردم تا گفت . یعنی نگفت ، كارنامه اش را نشانم داد . از بالا تا پایین بیست بود و نوزده ، فقط عربی اش آن وسط دهن كجی میكرد ، هفت .

... نشسته بود كنار چند تا اسیر عراقی و دست و پا شكسته باهاشان حرف می زد ، دهنم باز ماند گفتند یك ماهه كارش همینه ، میاد می شینه با هاشون اختلاط می كنه تا عربی اش خوب بشه .

-------

همه پتو ها را انداخته بودیم رویش ، اما دندانهایش باز هم بهم می خورد . تب كرده  بود . نمیدانستیم چه كار كنیم . خودمان هم سردمان شده بود . دق دلمان را سر صادق خالی كردیم . حسابی دعوایش كردیم كه چرا گذاشت برود بیرون . بیچاره زد زیر گریه می گفت : " فكر كردم میره برای نماز شب وضو بگیره ، چه می دانستم توی سوز و سرما میره می شینه درس می خونه ؟ "

--------

سال 72 منطقه عملیاتی والفجر یك ، شهیدی را دیدم كه قد و بالایش به 16 – 17 سال می زد . حدود ده سال از شهادتش می گذشت روی پیكرش ، روی سینه ، روی قلبش یك برجستگی نظرم را جلب كرد . با احتیاط كه مبادا تركیب استخوان هایش به هم بریزد دكمه های لباسش را باز كردم ، یك كتاب و دفتر زیر لباسش بود . گشتم ، نه پلاك داشت نه كارت شناسایی

كتاب و دفترش را ورق زدم . كتاب فیزیك بود . توی دفترش هم جزوه و سئوال ، اول كتاب اسمش را نوشته بود ، با همان شناسایی اش كردیم .

منبع وبلاگ کربلای 5

www.karbalay5.blofa.com


[ یکشنبه 10 مهر 1390 ] [ 02:36 ب.ظ ] [ رها صالحی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
بک لینک
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic